اولین فاجعه‌ی سخنرانیِ من در جمع

اولین فاجعه‌ی سخنرانیِ من در جمع

دوست داشتم به جای این عنوان بنویسم: اولین تجربه‌ی سخنرانی من در جمع. ولی وقتی بیشتر دقت کردم یادم آمد سخنرانی نبود، واقعا فاجعه بود.

در دوران مدرسه تا می‌توانستم از سخنرانی و کنفرانس فرار می‌کردم. حتی گاهی نمره‌ی کلاسی را از دست می‌دادم ولی در جمع سخنرانی نمی‌کردم. ارزشش را داشت چند نمره‌ای را بابت صحبت نکردن در جمع از دست بدهم. آن زمان اینگونه فکر می‌کردم. در دوازده سال تحصیلی از تمام کنفرانس‌ها فرار کردم به جز دوتای آنها.

اولین کنفرانس برای درس جغرافیا در دوم دبیرستان بود.

دومین ارائه نیز برای درس تاریخ در سوم دبیرستان بود.

در این دو درس باید کنفرانس می‌دادم. همه هم‌کلاسی‌هایم بیش از یکبار در سال ارائه دادند و فکر کنم فقط من بودم که یکبار ارائه دادم. راه فراری نبود و بالاخره در این دام وحشتناک قدم گذاشتم.

اولین ارائه من در دوم دبیرستان

اواسط سال تحصیلی بود. معلم به من گفت که برای جلسه بعد درس مربوطه را در جمع ارائه دهم. احساس وحشتناکی داشتم. عاقبت نوبت من برای کنفرانس دادن رسید.

از معلم درخواست کردم و هزاران بهانه آوردم که برای جلسه بعد آماده نیستم و ارائه را به جلسات بعدتر انتقال دهد. ولی فایده‌ای نداشت. بعد از کلاس به معلم گفتم برایتان تحقیق می‌آورم و از من سوال بپرسید و صدها روش دیگر را تست کردم ولی جواب نداد و معلم قاطعانه گفت باید کنفرانس بدهی.

جلسه بعد درس جغرافیا هفته بعد بود. یک هفته وقت داشتم که تمرین کنم. ولی در آن زمان من آموزش دیده نبودم و مانند الان مدل فکری رشد نداشتم. فکر می‌کردم صحبت کردن در جمع ذاتی است و من این مهارت را نداشتم. به جای تمرین فقط غصه خوردم.

یک هفته با استرس گذشت. هر روزش را نگران هفته بعد بودم. با خودم می‌گفتم آن روز را به مدرسه نروم. خودم را به بیماری بزنم و چند راه دیگر نیز به ذهنم رسید. ولی هیچ‌کدام جواب نداد. هر کاری کردم نشد و روز موعود فرارسید.

معلم اسم مرا صدا زد و من به سمت تخته سیاه حرکت کردم. ضربان قلبم را شدید حس می‌کردم. عرق کرده بودم و خیلی می‌ترسیدم. تا به تخته رسیدم گچ را برداشتم و چند عنوان نوشتم. در حال نوشتن می‌گفتم کاش اتفاقی بیوفتد. مثلا ناظم بیاید و مرا صدا بزند. زنگ بخورد. زمین دهان باز کند و مرا بخورد. ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد.

عنوان نویسی تمام شد و من نزدیک پانزده دقیقه صحبت کردم. تپق می‌زدم. فراموش می‌کردم چه باید بگویم. نمی‌دانستم کاغذی که برای مرور آورده بودم را نگاه کنم، معلم را ببینم، تخته را یا دوستانم را. صدای قهقه‌های ضعیف و حتی گاهی بلند به گوش می‌رسید. معلوم بود به صحبت‌های من می‌خندیدند. معلم هر از گاهی با خودکار روی میز می‌زد تا نظم را حفظ کند. ولی خودش هم می‌دانست فایده‌ای ندارد.

صحبت‌های من تمام شد، مُردم و زنده شدم تا تمام شود. تا نشستم دوستانم بازخورد‌هایی را به من می‌دادند.

بازخوردهایی مانند:

دستانت می‌لرزید

قرمز شده بودی

صدای نفس کشیدنت می‌اومد

کم مونده بود خودتو …

عرق کرده بودیا

و چند بازخورد دیگر که بیشتر شبیه به مسخره‌شدن بودند تا بازخورد. همیشه با خودم می‌گفتم چرا نمی‌توانم سخنرانی کنم و چرا اینگونه‌ام. در آن زمان نمی‌دانستم که این مهارت کاملا اکتسابی است و می‌توان آن را یاد گرفت.

مانند هر مهارت دیگری که وجود دارد. آن سال گذشت، سخت هم گذشت. سال بعد که به سوم دبیرستان رفتم نیز یک سخنرانی در جمع داشتم. آن سخنرانی، آخرین سخنرانی من در جمع بود. یا بهتر بگویم، آخرین فاجعه سخنرانی من در مدرسه بود.

سال سوم دبیرستان و آخرین فاجعه سخنرانی من در مدرسه

این عکس برای سال چهارم دبیرستان است. یک سال بعد از آخرین فاجعه من برای صحبت در جمع. من در عکس بالاتر از همه قرار دارم.

بعد از فاجعه سال دوم دبیرستان به سوم پا گذاشتم. در این سال نیز تا ‌می‌توانستم از صحبت کردن در جمع فرار می‌کردم. همه فرارها برایم موفق آمیز بود به جز یکی از آنها. دوباره در این تله‌ی سخنرانی در جمع افتادم.

نکته جالب اینجاست که معلم این درس همان معلم جغرافی دوم دبیرستان بود. این بار درس تاریخ را با این معلم سمج داشتم. در این سال نیز وقتی معلم اسم مرا برای کنفرانس هفته بعد صدا زد، استرس تمام بدنم را فراگرفت.

یک هفته تمام نگران آن روزی بودم که باید در جمع دوستانم صحبت‌ می‌کردم. همچنین الفاظی را زیر لب نثار این معلم سمج میکردم. ولی چه فایده.

روز موعود فرا رسید.

من در روبه‌روی دوستانم در جمع ایستادم. کتاب تاریخ را در دستم گرفتم و تمام مدت صحبت‌کردنم، فقط کتاب را نگاه می‌کردم. گویی داشتم از روی کتاب می‌خواندم درحالی که برای جلوگیری از ترسم به هر ریسمانی چنگ می‌زدم. زیرا نگاه کردن به کتاب خیلی بهتر از نگاه کردن در جمع دوستانم بود.

صدای همهمه و خنده کلاس را فراگرفته بود. بعد از چند دقیقه‌ای صحبت‌کردن من تمام شد. معلم هم این ادراک را داشت که من از رو می‌خوانم. برای همین نمره بسیار کمی به من داد. بعد از کلاس مسخره کردن و ضایع شدن من تازه شروع شد. هنوز به یاد دارم دو نفر از دوستانم را که تا وقتی مرا می‌دیدند ادای نگاه کردن به کتاب را در‌می‌آوردند. تا چند روزی مضحکه عام و خاص بودم.

دومین و آخرین صحبت کردن من در جمع به پایان رسید. سال‌های مدرسه سخت گذشت. ولی گذشت. با وجود تمام سختی‌ها و بالا و پایین‌ها وارد دانشگاه شدم.

در دانشگاه بخش زیادی از نمره به کنفرانس‌های دانشجویی مربوط میشد. کنفرانس و ارئه‌های دانشجویی من نیز داستان‌هایی دارد. صحبت در جمع اساتید و دانشجویان به مراتب سخت‌تر بود. سخت‌تر از آن وجود دانشجویان دختر بود. اینکه چه کردم و چه شد و به کجا رسیدم در مقاله‌ای دیگر مفصل توضیح خواهم داد.

اکنون چگونه در جمع سخنرانی می‌کنم

الان که در حال نوشتن این مقاله هستم خنده‌ام می‌گیرد. چقدر افکار کوچکی داشتم. یک هفته با استرس دنبال فرار از ارائه بودم. ولی امروزه شغل من سخنرانی در جمع است و هر روز در حال برنامه ریزی برای ایجاد کارگاه و سمیناری برای سخنرانی هستم.

همانطور که گفته‌ام تغییر یک شبه رخ نمی‌دهد.

تغییر به زمان و تمرین نیاز دارد. سالها تمرین کردم، قضاوت شدم. ترسیدم. گریه کردم تا به اینجایی که اکنون هستم برسم. خودم را بسیار دوست دارم و خوشحالم که کارهایی را کردم که نه تنها انجام دادنشان سخت بود بلکه دیگران نیز حاضر به انجامشان نبودند. اکنون نتیجه را مشاهده می‌کنم.

برای غلبه بر ترس از سخنرانی و افزایش اعتماد به نفس باید تمرین کرد، تمرین کرد و تمرین کرد. ولی قبل از تمرین آگاهی نیاز است. آگاهی به اینکه ترس از سخنرانی کاملا عادی است و میلیون‌ها نفر در دنیا از صحبت کردن در جمع می‌ترسند.

آگاه به اینکه باید تمرین کرد و بسیار تمرین کرد تا بتوان ترس را مدیریت کرد. آگاه به اینکه درک کنیم تمرین، آموزش و یادگیری راه‌حل و کلید بسیاری از مسائل و مشکلات است.

تنها را غلبه بر ترس از سخنرانی درک این نکته است که ما تنها نیستیم و بسیاری این مسئله را دارند. حال با درک این موضوع برای افزایش اعتماد به نفس در سخنرانی باید تمرین کرد، تمرین کرد و تمرین کرد.

رسالت و علاقه شدید من به مبحث روانشناسی و توسعه فردی

همیشه نگران بودم و بسیار اذیت شدم که چرا نمی‌توانم در جمع صحبت کنم. نه تنها در جمع دوستان و مدرسه بلکه در جمع‌های خانوادگی و ارتباطات دیگر نیز نمی‌توانستم مانند دیگران راحت صحبت کنم.

تمامی این بی‌مهارتی ها بسیار اذیت کننده بود. فردی خجالتی بودم. به جز صحبت کردن در جمع حتی نمی توانستم  از معلم سوالی بپرسم. نمی توانستم با افراد دیگر ارتباطات خوبی برقرار کنم. سوال بپرسم. چیزی را بفروشم و هر مهارت ضروری دیگر.

در این سالها آنقدر تلاش کردم. تمرین کردم. کتاب خواندم و نیز به کلاس‌های بلندمدت و گران قیمت رفتم که نه تنها تمام آن ضعف‌ها جبران شد، بلکه اکنون توانایی و نقطه قوت من است.

نه تنها به یک فرد توانمند در ارائه، فروش و ارتباطات تبدیل شدم بلکه رسالتم این شد به افرادی که گذشته‌ای شبیه به من دارند کمک کنم.

مطالعه و آموزش‌هایی که دیدم به من کمک کردند که به یک فرد توانمند و با مهارت تبدیل شوم. به دلیل اینکه این آموزش‌ها به من بسیار کمک کردند تا رنج‌هایم را به گنج تبدیل کنم، عاشق آموزش و روانشناسی شدم.

هدفم از گفتن این داستان این بود که بگویم اگر چیزی را قلبا بخواهیم به آن خواهیم رسید. هر مسئله و مشکلی که در زندگی داشته باشیم برای آن راه حل وجود دارد.

باید دنبال راه‌حال مناسب گشت تا بهترین نتیجه را گرفت. پیدا کردن نتیجه سخت است و به تمرین، سماجت و پشتکار نیاز دارد. با اینکه سخت است ولی ارزشش را دارد. با سختی کشیدن و تمرین‌های بسیار می‌توان به زندگی دلخواهی که می‌خواهیم برسیم.

ممنونم که این نوشته مرا خواندید. این نوشته بخشی از زندگی من بود. دیدگاه و نظرات شما برای من ارزشمند است.

اگر سوالی دارید و یا تجربه‌ای از زندگیتان دارید خوشحال می‌شوم در بخش نظرات آن را بخوانم. تا هم من و هم دیگران با دستاوردها و موفقیت‌های زندگی شما آشنا شوند.

دانلود رایگان کتاب کابوس سخنرانی

مجید تکلی هستم، مدیر و موسس انسان توانمند. انسان توانمند کسی هست که خوب‌صحبت‌ می‌کنه، خوب فکر می‌کنه و خوب عمل می‌کنه. به اینجا برای توانمندشدن خوش اومدی.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

۴ دیدگاه برای این مطلب ثبت شده است

  1. mohamad
    ۶:۲۰ ۱۳۹۷/۰۸/۰۷

    واقعا خوشحال شدم از دیدن این پست ها .امیدوارم هر روز موفق تر دیروز باشی

    • مجید تکلی
      ۱۱:۴۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۸

      سلام
      ممنونم ازت.
      مرسی بابت این نظر خوبت.
      امیدوارم تو هم همیشه در حال رشد باشی.

  2. امیر زمانیها
    ۶:۴۰ ۱۳۹۸/۰۱/۲۰

    زنده باد مجید عزیز
    با اشتیاقی که در تو می‌بینم، روز به روز به سمت جلو پیشرفت می‌کنی
    شاد و موفق باشی

  3. یاسین
    ۱۰:۱۵ ۱۳۹۸/۰۳/۱۸

    خیلی کیف کردم که این سیر موفقیت را طی کردید. منم دقیقا خیلی از چیزهایی را که گفتید تجربه کردم و هنوزم بعضی‌هاشون داره آزارم میده البته صحبت کردن در جمع را خیلی عالی حل کردم و از این بابت خوشحالم
    امیدوارم شاهد موفقیت‌های بیشتری از شما باشم