بلدی حرف بزنی؟ (نوشته‌ای در باب حرف‌زدن)

بلدی حرف بزنی؟ (نوشته‌ای در باب حرف‌زدن)

حرف زدن رو بلدی؟

شاید با دیدن این جمله این سوال رو ازخودتون بپرسید که یعنی چی!؟

معلومه که می تونم!

من از چهار پنچ سالگی مثل بلبل حرف زدم و دیگه ام یه دقیقه ام سکوت نکردم!

نه منظور از حرف زدن این نیست که هرچی خواستی بگی!

منظور اینه که هر حرفی رو چطور و کجا بگی!

هر حرفی رو چطور و کجا نگی!

یعنی چی!؟

اجازه بدید توضیح بدم که :

ما در زندگی موقعیت هایی برایمان خلق خواهد شد که نوع بیان کلمات، حرف زدن، تن صدا، زبان بدن و به طور کلی حرف زدن ما می تواند همان موقعیت را برایمان به فرصت و یا تهدید مبدل کند.

اینکه چگونه سخن بگویم و از چه کلماتی صحبت کنیم بسیار حائز اهمیت می باشد.

یک داستان را با هم بخوانیم:

سالها پیش پسری ۱۸ ساله برای مصاحبه کاری به شرکتی نه چندان بزرگ رفت، کت و شلوار و کروات به تن کرد، صورتش را تراشید، ادکلن چندصدهزار تومانی به لباس هایش زد. دوش گرفته بود و بوی بسیار خوبی از سر و صورتش استشمام میشد. درس ها و نکاتی را که باید در مصاحبه به آنها اشاره میکرد را مرور کرد و با تمام توان سوار بر متروی تهران به سمت شرکت رفت. به ایستگاه حقانی رسید و سوار بر تاکسی به سمت میدان ونک پیش رفت، داخل تاکسی رادیو از وضع هوای بسیار خوب سخن می گفت و روز آفتابی و بهاری بی نظیری را نوید می داد.

پسر به دفتر رسید و داخل شد. استرس و اضطراب بر تمام وجودش رخنه کرد و خیس عرق شد. مصاحبه کننده آمد. پسر در تمام لحظات در ذهنش درس هایش را مرور می کرد تا مسلط بر اوضاع شود اما چیزی شد که انتظار نداشت. مصاحبه کننده از او سوال های تخصصی نپرسید و فقط یک سوال داشت.

  • آخرین کتابی که خواندید چه نام داشت؟

و پسر لیست تمام کتاب هایی که برای شغلش خوانده بود را نام برد. مصاحبه کننده خندید و گفت:

  • آخرین کتابی که برای رشد شخصی ات خواندی چه نام داشت!؟

و پسر مستاصل و درمانده ماند!

با خود اندیشید اگر نام کتابی را می دانست و یا لااقل یک سخنران در این زمینه می شناخت می توانست با خوب حرف زدن و بیان تجربیاتش مصاحبه را با موفقیت پشت سر بگذارد.

سالها گذشت.

پسر در تمام این سالها برای رشد شخصی خود زحمت کشیده بود و کاری را برای خودش دست و پا کرده بود.

پاییز بود و هوا ابری، لباس های معمولی به تن داشت. نه کت و نه کروات! سوار بر تاکسی و در همان مسیر سالها پیش و این بار صدای رادیو که هشدار باران و هوای بد را می داد.

به میدان ونک رسید و باران همه جا را خیس می کرد. اتومبیلی با سرعت از کنارش رد شد و تمام لباس هایش را کثیف کرد. مردی برایش چتر برد و این اتفاق برای پسر هیجان دو چندانی داشت! او همان فرد مصاحبه کننده سالها پیش بود.

با هم به سمت شرکت رفتند. شرکت رشد کرده بود و از تعداد کم کارمند و نیروی انسانی به تعداد بیشماری طبقات و افراد مشغول به کار رسیده بود.

مصاحبه کننده که مدیر شرکت بود پسر را به اتاقش راهنمایی کرد و پس از صرف چای با یکدیگر گپ زدند.

پسر بدون توجه به ظاهر و لباس هایش که خیس خالی بودند به خوبی حرف می زد، سخن می گفت و از تجربیاتش با مدیر هم کلام شده بود و این رشد شخصیتی او موجب شد تا مدیر تحت تاثیر قرار بگیرد و او نیز از رشد شرکتش به دلیل رشد کارمندهایش در زندگی شخصی آنها صحبت کرد.

این یک داستان واقعی بود.

اما با کمی تامل و فکر در مورد آن اتفاق به این نکته پی خواهیم برد که:

به دنبال پروانه ها نباش! باغچه ات را آباد کن پروانه ها خواهند آمد.

خوب بخوانیم

خوب حرف بزنیم

و خوب‌تر عمل کنیم

 

نوشته رضا تکلی

عاشق یادگیری و یاددادن هستم. چون همین یادگیری باعث شد از مجیدی که نمی‌تونست توی جمع حرف‌بزنه و خییلیی خجالتی بود، این مجیدی رو بسازه که عاشقشم و یه عالمه رشد داشته. اینجا یاد‌میدم تا مجید‌های دیگه‌ای رنج کمتری بکشن و سختی کمتری رو تجربه کنم و به یک انسان توانمند تبدیل بشن.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.