گاهی یک فیلم، کتاب یا موسیقی انسان را بیدار می کند

گاهی یک فیلم، کتاب یا موسیقی انسان را بیدار می کند

گاهی یک فیلم، کتاب یا موسیقی انسان را بیدار می کند

صدای دُهُل از دور خوش است.

دوران کودکی را طی می کنی، به نوجوانی که می رسی آرزوهای بزرگ و کوچک در سر داری. می خواهی خلبان شوی، بازیگر یا نویسنده، شاید هم یک موسیقی دان بزرگ ! اما وقتی به جوانی می رسی دیدگاهت تغییر می کند و یا در یک تعبیر دیگر دیدگاهت را تغییر می دهند.

تمام آرزوهایی که داشتی را به سخره می گیرند.

  • خلبان! مگر در اقوام ما چه کسی خلبان شده که تو دومی شوی؟
  • نویسندگی مگر شغل است؟ تمام نویسنده ها از گرسنگی در حال مردن هستند!
  • موسیقی؟ همینم مانده مطرب شوی …
  • مگر قیافه و هیکل قشنگ داری که جلوی دوربین بروی و بازیگر شوی!

در بهترین شرایط شما در یک دانشگاه معمولی قبول می شوید و همین مایه پُز دادن خانواده و خانم باجی های فامیل می شود.

رشته مهندسی که شاید تا قبل از آن نامش را هم نشنیده باشید. چهار سال در یک دانشگاه بیرون از شهر و در محاصره دانشجوهایی که مهمترین دغدغه ی آنها مد لباس و رنگ شال و رینگ اسپرت ماشین و … است.

درس و دانشگاه تمام می شود. وارد بازار کار می شوید. در بهترین حالت استاد شما و یا دایی خان آشنایی دارد و در یک شرکت مشغول به کار می شوید. چند سال بعد از دختری خاستگاری می کنید. زندگی با تمام سختی ها شروع می شود.

صدای دهل از دور خوش است که زمزمه هایی می شنوی !

  • پسر فلانی مهندسه
  • دختر فلانی دکتر شده

مهندس بودن خوش است . خاطره ای شخصی برای شما می گویم.

خط ۷ متروی تهران – عنوان  دهان پر کنی است. من سرپرست یکی از واحدهای ایستگاه جنوبی این خط مترو بودم. ساعت کاری ۱۲ ساعت در روز، بدون جمعه و تعطیلی، محیط کار ۳۰ متر زیر زمین در خاک و خل …  شاید برای برخی این یک آرزو باشد اما برای من جز وقت تلف کردن چیزی نداشت. عنوان مهندس را یدک می کشیدم اما هر روز استرس بر اضطراب افزوده می شد. سرپرست و مدیرانی که در زندگی روزمره غرق بودند و هر روز بر تنش های من با آنها افزوده می شدو

و گاهی یک کتاب یا چند فیلم زندگی ما را دستخوش تغییراتی می کند که در ابتدا شاید خوشایند نباشد اما رفته رفته کلید رهایی ما از این تنش هاست.

از آن روز آموختم که زندگی کسی را قضاوت خوب یا بد نکنم، مهندس، دکتر، معلم یا راننده تاکسی بودن فرقی ندارد. باید دید کجا حال دلمان خوب است.

ساعت ۲ بامداد، شیفت شب، در کانکس تنها بودم و کار به اتمام رسیده بود. دل و دماغ خانه رفتن نداشتم، ماندم. یادم آمد داخل کیف کتابی دارم که از برادرم مجید هدیه گرفته بودم.

شروع به خواندن کتاب کردم:

” نام جوان سانتیاگو بود. هنگامی که با گله اش به جلوی کلیسای کهن و متروکی رسید، هوا دیگر داشت تاریک می شد. مدت ها بود سقف کلیسا فروریخته بود و انجیر مصری عظیمی، درست در مکانی روییده بود که پیش از آن، انبار لباس ها و اشیای متبرک بود .

تصمیم گرفت شب را در همان جا به سر ببرد … “

ساعت ۵ صبح بود که آرام آرام خورشید از شرق شروع به تابیدن کرد. کتاب به انتها رسیده بود. مدت ها به نقطه ای خیره بودم و غرق در فکر.

ساعت ۷ صبح را نشان می داد، من در محل کارم حاضر نبودم و برگه ی امضای شده ای از طرف من روی میز مدیر بود که نشان از استعفای من می کرد.

گاهی یک فیلم، کتاب و یا موسیقی انسان را بیدار می کند.

گاهی انسان تنها یکبار فرصت بیدار شدن نصیبش می شود.

گاهی باید برای خود وقت خرید، صبر کرد و به تغییر اندیشید.

گاهی انسان چنان غرق در خواب می گردد که هیچ بمبی توانایی بیدار کردن او را ندارد.

گاهی فقط باید کتاب بخوانیم، کتاب بخوانیم، کتاب بخوانیم و عمل کنیم.

گاهی یک فیلم، کتاب و یا موسیقی انسان را بیدار می کند.

رضا تکلی هستم. فیلم‌نامه نویس و نویسنده. به عنوان نویسنده و تولیدکننده محتوا در انسان توانمند فعالیت می‌کنم. همچنین کتاب مرا از بخش محصولات سایت می‌توانید تهیه کنید.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

۲ دیدگاه برای این مطلب ثبت شده است